این چند روز...
-
تاریخ: 1397/1/25 ساعت: 2:47
روز جمعه 93.8.9 : خونه مادربزرگ.......... روز شنبه 93.8.10 :صب رفتیم پیش اون خانومه نشد.....با مادربزرگ و مامی رفتیم بیرون..........عصر رفتیم پیش اون خانومه......حالا یه سری اتفاقا افتاد که ذهنمو درگیر کرد.........در کل سال دیگه اینموقع............شب خونه مادربزرگ...... روز یکشنبه 93.8.11 : آچی رفت ...
این روزا.........
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
وای ی ی ی ی بازم آهنگ سنگ صبوره محسن چاووشی منو یاده یه نفر انداخت........ رفیق من،سنگ صبوره غم ها.......به دیدنم بیا که خیلی تنهام........هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم.......چه دنیای رو به زوالی دارم.......... یاده خاطرها بخیر......یاده اونایی که نباید خاطره میشدن ولی تو ذهن من ثبت شدن و الان بعده گذش...
شب 93.8.25........
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
امروز رو مود خوبی نبودم......... یه بار صبح با آهنگای مرتضی پاشایی گریه کردم....... یه بار با اخبار صبح کانال خبر، یه بار با اخبار ساعت 2، یه بار با اخبار ساعت 7، یه بار با اخبار ساعت 8:30 و بعد که با دیدن اون فیلم کلا دیووونه شدم...... و تا آخره شب چشام خیس بودن................. وای از سختی مرگ.......
بازم دانشگاه.....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز سه شنبه 93.8.27: صبح به اتفاق پدر رفتم که سواره اتوبوس بشم......... اول من رسیدم بعد شیدا و بعد عاطفه که انقد دویده بود که بعد از یک ربع با ما سلام و علیک کرد......نفس نفس میزد........ رسیدم دانشگاه....... چون زبان ماشین ساعت 10 شروع میشد و تا اونموقع بیکار بودم به عنوان مهمان رفتم سرکلاس شیدا و...
دلم برات تنگ شده........یکشنبه 93.9.2 ساعت 22:30.........
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
من اصلا حواسم نبود که دیگه پیشمون نیستی............. اصلا حواسم نیست که این ترم مرخصی گرفتی...... اصلا حواسم نیست که ترم بعد دانشگاه ما نمیای....... اصلا حواسم نیست که دیگه باهات تو یه کلاس نخواهم بود..... حواسم نیست که خیلی وقته ندونسته با بهترین دوستم خداحافظی کردم.......... حواسم نیست نررررررگس ج...
دو روزه دانشگاه
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز سه شنبه 93.9.4............ تو را تنها نشستم ......شیدا و عاطی هم با هم بودن......... باز هم سوار اتوبوس شدنی بند کوله پشتیم گیر کرد به دستیه یکی از صندلی ها...........سوژه شده ها......... تو راه خوش گذشت.......وقتی که رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم هوا فوق العاده خنک بود و بارون گرفت........ من ب...
از اینور اونور
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
آجی: اصلا از کارات خوشم نمیاد زینب...! ربابه: یکی تو تانگو بهم پی إم داد خارجی بود گفتم Go bye.................93.7.30.... آجی: تو رو میخوام چیکار........در جواب اینکه گفتم با من........... آجی: اون دیگه مشکل خودته!......93.8.17........در جواب اینکه گفتم حالا کاری نکردی که من اینجوری شدم و اینا........
هفته آخر دانشگاه در ترم 7
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز سه شنبه 93.9.11 : به اتفاق دوستان رفتیم دانشگاه...... بازم مهمون کلاس آقای عبادی بودم........ساعت 10 اینا رفتیم به سمت ساختمون آموزشی..... بارون شدیدی میومد.......وسطای راه نرگس بهم زنگ زد گفت کجایی......گفت که اومده ساختمون اداری ..... که ما هم برگشتیم ساختمون اداری.......میخواستم بپرم بغلش ولی...
بازم یاده تو آجی گُلی......<3.....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
از دیدار آخرمون یک هفته س که میگذره........ هفته پیش دقیقا همین موقع ها بود که اومدم دیدنت.......... من که یه هفته س با تو سیر میکنم.......با خاطرات اون سه روز......... هر لحظه یه خاطره ای ازت یادم میفته......هی تکرارشون میکنم............ اگه تو اتاقم باشم که دیگع هیچی....... همش تمام لحظه های با تو...
این چن وقت.....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
یکشنبه 93.10.7 : ساعت 8:30 تا 10:30 ریاضی مهندســی داشتم.......با پدر رفتم......پیش عاطفه نشستم.....الهام پشت سر عاطی نشست.......خیلی سخت بود....داغون بود.......بعد از امتحان عاطی با الهام نشست و من پشت سر عاطی تنها...... اومدم خونه کاری انجام ندادم......کجای مدار رو باید میخوندم.......فقط دو جلسه ک...
یاد خاطرات.....93.11.10 ....آخره شب روزه جمعه.......
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
دو تا ادکلن داشتم که با اینکه تموم شدن ولی نگه داشتمشون......... یکی واسه سال 90 و اون یکی واسه سال 91 بود....... 90: ZIRH IKON........آمریکایی...... 91:Guesss .....فرنچ..... اونموقع که تازه دانشگاه قبول شده بودیم ازشون استفاده میکردم...... دوس ندارم باهاشون خاطره جدید داشته باشم به خاطره همین فعلا ...
خنده......دی.....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
93.11.20.....دوشنبه....... *چت در وایبر* زینب: شوهر نکردی که؟...دی.... ملیحه: نه بابا نیست که.....تو چی؟ زینب:.....دی...دی...دی....دی.....من رفتم بالاخره.....چشمک.......ایشالا قسمت شما.....سه تا ماچ..... ملیحه: واقعن با کی؟ زینب: دی..... ملیحه: مرسی.....فامیله؟....سره کار بذاری میکشمتا....... زینب: ...
این 10 روز
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز جمعه 93.11.10 : امروزم مثله 4-5 روز اخیر حالم زیاد خوش نیس......تولد پدر جـان.......خونه مادربزرگ....... روز چهارشنبه 93.11.15 : روزی که بالاخره راضی شدم برم دکتر......البته بعد از متورم شدن لوزه ها............حالم خوب بود هیچ دردی حس نمیکردم.....فک کنم به خاطره این بود که اولین روزه........دکتر...
23 بهمن 93..............پنج شنبه!
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
وقتی که تنت سالمه همه چیز داری حتی چیزایی که فک میکنی نداری..................... عشـــــــق یعنی دوست داشتن دوطرفه............. خداروشکر امسال هم مثل هر سال خوب گذشـــت........... امروز روزه تولـــــدم هستش.........22 سالم شد.......بهترین سن............. مامان: زینوی گلــــم صب به دنیا میـــــاد.......
بامداد شنبه 93.11.25 ساعت 12:30 تا 1......
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
چه قدر خوبه یه جا یه گوشه رو صندلی بشینی و هنذفیری تو گوشات باشه و به کسی که دوسش داری فک کنی مثله همین الان......... چه قدر سختر میشه اگه شانسی یه آهنگ غمگین هم شروع کنه...... یهو تمام وجودت خالی میشه و بغض میکنی........ اگه بیشتر فک کنی شروع میکنی به گریه کردن....مثله همین الان...... چه قدر خوبه ه...
روز شنبه 93.11.25 .....دیدن سپیده برای سومین بار در سال 93......
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
بالاخره بعد از چن وقت شاید چن ماه یه تکونی به خودم دادم و رفتم که با یکی قرار بذارم وببینمش...... روز قبل با سپیده صحبت میکردم که میگفت خیلی وقت همدیگرو ندیدیم و...... تو خونه نشسته بودم.....یهو به فکرم خطور کرد که واسه عصر برنامه بچینم...... به سپیده اس دادم و هماهنگ کردیم واسه ساعت 4:30....... متا...
همین الان یهویی بس که دلم گرفته بود......سه شنبه 8 شب 93.11.28....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
هـــــــی روزگار!!!! امروز چقدر بی حال بودم...... امروز چقد بی حوصله بودم...... امروز چقدر حوصله م سر رفته بود...... امروز چقدر زودتر با آهنگ غمگین اشکم میومد....... امروز کمتر بهم مواد رسوندی........ امروز کمتر باهام بودی...... امروز کمتر باهام حرف زدی....... امروز از صبح دپرسم....... امروز چقدر رو...
93.11.29.....روز عشق ایرانی مبارک!....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
عشقی تو سکوت...... عشقی تو خفا........ عشقی پنهون...... عشقی تو قلب........ عشقی که خودش پرو بال گرفته......... عشقی که نمیشه گفت....... عشقی که امکان نداره.......... عشقی که نورون های مغز آدمو به فنا میده..... عشقی که اگه بشه دنیاس.....اگه نشه همه چی جهنم....... عشقی بی نظیر...... عشقی که ثانیه به ...
روز چهارشنبه 93.11.29.....اولین جلسه تو ترم 8......
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
امروز اولین جلسه ای بود که راه افتادیم رفتیم دانشگاه....... البته از هفته پیش یعنی 21 بهمن کلاس ها شروع شده بود ولی ما هیچکدوم نرفتیم سر کلاس....... بعععععله امروز اولین جلسه تو ترم 8 بود........ بعععععععععله ترم 8 شروع شد.......... بعععععععععععععععله امیدورام هرچه زودتر تمومممممم شه............... ...
سپیده.....!
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
ز: سپیده جان امروز کجا تشریف دارید؟در خانه یا بیرون از خانه؟........10:25......93.11.25..... سپیده: رفته بودم لیزر تازه رسیدم خونه......10:29..... ز: اگه ما بخوایم شما رو ببینیم باید چه مراحلی رو طی کنیم؟.......10:30...... سپیده: با نام و یاد خدا مراحل هفت خان رستم........10:34..... ز:......بابا بیخ...