روز جمعه 93.8.9 : خونه مادربزرگ..........
روز شنبه 93.8.10 :صب رفتیم پیش اون خانومه نشد.....با مادربزرگ و مامی رفتیم بیرون..........عصر رفتیم پیش اون خانومه......حالا یه سری اتفاقا افتاد که ذهنمو درگیر کرد.........در کل سال دیگه اینموقع............شب خونه مادربزرگ......
روز یکشنبه 93.8.11 : آچی رفت تبریز.......کفش سفید........شب تاسوعا.......اولین شبی که رفت
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
وای ی ی ی ی بازم آهنگ سنگ صبوره محسن چاووشی منو یاده یه نفر انداخت........
رفیق من،سنگ صبوره غم ها.......به دیدنم بیا که خیلی تنهام........هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم.......چه دنیای رو به زوالی دارم..........
یاده خاطرها بخیر......یاده اونایی که نباید خاطره میشدن ولی تو ذهن من ثبت شدن و الان بعده گذشتن 7 سال با شنیدن همین یه تیکه متن همش برام تازه میشه..................
ای بابا................
امرو
برچسب: روزا,
نویسنده: بنیامین شمس
امروز رو مود خوبی نبودم.........
یه بار صبح با آهنگای مرتضی پاشایی گریه کردم.......
یه بار با اخبار صبح کانال خبر، یه بار با اخبار ساعت 2، یه بار با اخبار ساعت 7، یه بار با اخبار ساعت 8:30 و بعد که با دیدن اون فیلم کلا دیووونه شدم......
و تا آخره شب چشام خیس بودن.................
وای از سختی مرگ........وای از ملک الموت........
وای از سکرات موت.........وای از نکیر و منکر........
وای از فشار قبر....
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
روز سه شنبه 93.8.27:
صبح به اتفاق پدر رفتم که سواره اتوبوس بشم.........
اول من رسیدم بعد شیدا و بعد عاطفه که انقد دویده بود که بعد از یک ربع با ما سلام و علیک کرد......نفس نفس میزد........
رسیدم دانشگاه.......
چون زبان ماشین ساعت 10 شروع میشد و تا اونموقع بیکار بودم به عنوان مهمان رفتم سرکلاس شیدا و عاطفه که ریزپردازنده داشتن........
تقریبا همه بچه ها سر کلاس ریزپردازنده بودن....... آخه ریزپردازن
من اصلا حواسم نبود که دیگه پیشمون نیستی.............
اصلا حواسم نیست که این ترم مرخصی گرفتی......
اصلا حواسم نیست که ترم بعد دانشگاه ما نمیای.......
اصلا حواسم نیست که دیگه باهات تو یه کلاس نخواهم بود.....
حواسم نیست که خیلی وقته ندونسته با بهترین دوستم خداحافظی کردم..........
حواسم نیست نررررررگس جوووونم..............
آخرین باری که تو یه کلاس با هم بودیم کی بود ؟؟؟؟........فک کنم ترم 4 بود.......
آجی: اصلا از کارات خوشم نمیاد زینب...!
ربابه: یکی تو تانگو بهم پی إم داد خارجی بود گفتم Go bye.................93.7.30....
آجی: تو رو میخوام چیکار........در جواب اینکه گفتم با من...........
آجی: اون دیگه مشکل خودته!......93.8.17........در جواب اینکه گفتم حالا کاری نکردی که من اینجوری شدم و اینا......
آجی: یا دیگه هیچوقت با من خداحافظی نکن یا کردی دیگه با من حرف نزن....مسخره تو نشدم که هروقت دلت خو
از دیدار آخرمون یک هفته س که میگذره........
هفته پیش دقیقا همین موقع ها بود که اومدم دیدنت..........
من که یه هفته س با تو سیر میکنم.......با خاطرات اون سه روز.........
هر لحظه یه خاطره ای ازت یادم میفته......هی تکرارشون میکنم............
اگه تو اتاقم باشم که دیگع هیچی.......
همش تمام لحظه های با تو بودن رو تصور میکنم...............
چن وقتی بود که میخواستی بیای خونمون.......ولی همش نمیشد..........
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب: خندهدی,
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
وقتی که تنت سالمه همه چیز داری حتی چیزایی که فک میکنی نداری.....................
عشـــــــق یعنی دوست داشتن دوطرفه.............
خداروشکر امسال هم مثل هر سال خوب گذشـــت...........
امروز روزه تولـــــدم هستش.........22 سالم شد.......بهترین سن.............
مامان: زینوی گلــــم صب به دنیا میـــــاد.....الهی الهی الهی..........
20 بهمن یه تبریک داشتم که پیشاپیش داشت........و همچنین خواهرکوچیکه خودم تب
چه قدر خوبه یه جا یه گوشه رو صندلی بشینی و هنذفیری تو گوشات باشه و به کسی که دوسش داری فک کنی مثله همین الان.........
چه قدر سختر میشه اگه شانسی یه آهنگ غمگین هم شروع کنه......
یهو تمام وجودت خالی میشه و بغض میکنی........
اگه بیشتر فک کنی شروع میکنی به گریه کردن....مثله همین الان......
چه قدر خوبه همه دیدارو مرور کردن
چه قدر خوبه همه چشم تو چشم شدن ها رو به ذهن آوردن.....
چقدر حس خوبیه وقتی که او