روز سه شنبه 93.12.5.......روز مهندس و روز پرستار مبارک!
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
ساعت 10:15 از خونه زدم بیرون خیلی زود رسیدم به یه جایی و چون باید تنها میرفتم و یک ساعت زودتر میرسیدم دانشگاه رفتم پیش شیدا ....... یه ساعت دیگه ش یعنی ساعت 12 راه افتادیم بریم به سمت دانشگاه...... عاطی هم اومد و سه تایی اون بالا نشسته بودیم...... افتاده بودم بین شیدا و عاطفه و تا دانشگاه کلی صحبت ک...
شنبه شب...93.12.16.........
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
واسه کسی تب کن که واست تب کنه.....نه واسه هر رهگذری....... دنیا محل گذر است.......ایستگاه ها در راه داریم......عب نداره ما هم می گذریم...... از محبت خارها گل می شود......ولی محبت کردن به هر خاری سخته........ عادت........ای کاش بتونم خیلی چیزارو عوض کنم..... هـــه......واسه بیگاری کشیدنم شانس نیاوردی...
همینجوری.....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
امسال دو جلسه کلاسی که قبل عید داشتم رو پیچوندم......... دیگه حس و حال دانشگاه رفتن رو ندارم....... چهارشنبه 13 اسفند رو که به خاطره استاد ریزپردازنده پیچوندم.........خوشم اومد هفته بعد سه شنبه 19 اسفند رو هم نرفتم... البته میخواستم برمااااا ولی عاطی گفت چهارشنبه کنفرانس درس زبان برنامه سازی رو داره...
دیدارررررر هایم با عوووشقم در ایام تعطیلات....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
جووووووووووووووووووووون بــــــــــــابـــــــــا جووووووووووووووون....... چقدرررررررررر خوش گذشت.... 11 مرتبه دیدار داشتم با عوووووشقم...... اول که ما رفتیم خونشون به صرف ناهار و دیگر موارد........اونروز که همو بعد از 83 روز دیدیم.......28 اسفند 93... چوخ خوش جشده.......وقتی که همه نماز جماعت تشکیل...
وقایع و اتفاقات
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز چهارشنبه 94.1.12 : شب عمه و دایی اومدن خونمون و تا آخره شب مشغول گپ زدن باهاشون بودیم........ روز پنج شنبه 94.1.13 : از اول تصمیم داشتم بیرون نرم......حس و حال 13 بدر رو نداشتم.....مامی آش گذاشته بود و خرت و پرتای دیگه......من و خواهر موندیم خونه و سایر اعضا رفتن 13 رو ، بدر کنن......ساعت 3 اینا...
وقایع و اتفاقات2
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز چهارشنه 94.1.26 : دانشگاه درس ریزپردازنده..... روز سه شنبه 94.2.1 : امروز ساعت 7-8 بیدار شدم.....ساعت 10:40 از خونه زدم بیرون........12:10 با شیدا رسیدیم دم اتوبوسا...... عاطی چن مین زودتر اومده بود و جا گرفته بود........تا دانشگاه صحبت کردیم.... رفتیم ساختمون اداری تا عاطی فرم کارآموزی رو بگیره...
وقایع و اتفاقات3
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز جمعه 94.2.4: صب ساعت 4 خوابیدم......ساعت 8 بیدار شدم و دیدم دخی 6:43 مسیج داده که بستریش کردن و دعاش کنم... ...... خوابالو بودم یهو استرس گرفتم و بلند شدم و شروع کردم به آیه الکرسی خوندن.........انگار داشتن رخت میشستن...... همش با خودم میگفتم یعنی الان در چه حاله.......ظهر رفتیم خونه مادربزرگ ای...
خانم ....... <3
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
ز: سلام خانم طالقانی جووونم......خوب هستید؟....خوش اومدید.....من الان دیدم!....94.2.8....... خانم :سلام ممنون شما؟ ز: زینب....... ....... خانوم: سلام خوبی؟......94.2.10......9:13...... ز: خیلی ممنون.....دلمون براتون تنگ شده آخه.....9:28...... خانوم: دخترم حالا چیکار میکنی درست تموم شد؟....11:45........
دو شب پرهیجان
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز یکشنبه 94.2.20 : شام مهمون داشتیم.....دایی و زن دایی و دختردایی مامان با پسرش.......با مادربزرگ ودایی بزرگه....... خوش گذشت...... روز دوشنبه 94.2.21: صب ساعت 7:30 رفتم خونه مادربزرگ فرم رو دادم به دایی...... برگ دلمه هم کندم از حیاطشون.....عصر ساعت 5 اینا مادربزرگ اومد و یک ساعت بعد تقریبا همه م...
آخرین روز دانشگاه 94.2.23.................
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
امروز آخرین روز کلاس هامون بود........... یادش بخیر اولین روز کلاس هامون......... امروز منو عاطی و شیدا با هم بودیم...... یادش بخیر اونموقع نرگس و الهام هم بودن....... یادش بخیر اولین تماس تلفنی ای که با نرگس داشتم...... نتونسته بود آزمایشگاه کامپیوتر رو برداره ؛ زنگ زدم بهش گفتم عزیزم حذف و اضافه ش...
از 24 تا 26 اردیبهشت.....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز پنجشنبه 94.2.24 : من نرفتم خونه مادربزرگ اما همه رفتن....... ساعت 8 شب بود که یه جورایی تصمیم گرفتم برم ولی بازم دو دل بودم که برم یا نه که آخر حاضر شدم و رفتم رسیدم دیدم هیشکی نیست جز دایی بزرگه...... همه رفته بودن پارک......یعنی شام رو برده بودن.....دایی کوچیکه اومد وسایل ببره منم باهاش رفتم پ...
امتحانات ترم آخر ......خرداد 94
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
روز یکشنبه 94.3.10 : اولین امتحان ، اصول طراحی کامپایلر، به همراه شیدا و عاطی و المیرا...... رفتنی هر 4 تا ته اتوبوس نشستیم ولی بعد از امتحان و برگشتنی من کنار المیرا نشستم ؛ شیدا و عاطی هم کنار هم......ساعت 10:30 تا 12:30 بود..... بعد از امتحان رفتیم خرید.....البته من قصد نداشتم برم چون فرداش امتحا...
نیو لوکیشن!
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
نبودم......اومدم...... از 9 آبان مشغول کار شدم..... با سیما آشنا شدم.....خیلی با هم خندیدیم.... راضی هستم از کارم......... یهو مشتری اومد.....هجدهم دی..... همه چی روز یکم بهمن منتقل شد به نیو لوکیشن! ما بچه ها از دوم رفتیم اونجا..... فرش و لباسشویی و کمد..... دوم بهمن سالگرد پدربزرگ عمو وسطی خیرات د...
نوروز 95
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
عید اومده.......بهـــاره........ دوباره رسیدن فصل بهار، دوباره نو شدن قول و قرار، دوباره محبت و آشتی کنون، خوش باشیم تو این دو روزه روزگار...... دوباره فصل شکفتن دله، دوباره کناره گذاشتن گِله، نکنه یه وقتی یادمون بره، که دیگه برنمیگرده این بهار....... ساعت 5 صبح سی اُمین روز از آخرین ماه سال راهی تب...
روز چهارشنبه 95.2.15
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
یه مسافرت یهوویی سرکار بودم که مادر تماس گرفت که سریع بیا سمت خونه.... یکی از اقوام فوت کرده و قراره بریم تبریز.... چهارشنبه ساعت 2 از شرکت زدم بیرون....خونه نرفتم.....رفتم سمت یکی از ایستگا های مترو ساعت 4:30 خانواده اومدن دنبالم و از اونجا رفتیم... عمو بزرگه هم با خانوادش و عمو کوچیکه تو راه بودن....
روز چهارشنبه 95.7.28
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
امروز یه اتفاق جالب افتاد من اول صبح خیلی عصبانی شدم... صبحانه رو خوردم و گفتم نمیدونم منظور خدا از اینکارا چیه....و یه چیزه دیگه و باحالت عصبانی از خونه رفتم بیرون.... فقط به زور به افراد خونه گفتم خداحافظ.... تمام مسیر فکرم مشغول بود... رسیدم شرکت خواستم غذام رو بذارم تو یخچال سرمو که بلند کردم تق...
برای اولین بار 95.12.25
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
امروز برای اولین بار خیلی اتفاقا افتاد...... تصمیم گرفتم برم ساعت بخرم..... به امیر گفتم که میخوام برم ساعت بخرم..... یهویی سِت خریدیم.......
یکی از نشانه های دیوونگی...
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
همین جوری یهوویی کفشامون رو هم ست کردیم واسه نوروز 96... کفشای امیر خوشگل تره.....
تولد 24 سالگی...95.11.23.....
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
جشن تولد 24 سالگیم خیییلی خوشایند نبود...... نمیدونم چرا؟!....ولی تا یه هفته قبل و بعدش به شدت ناراحت بودم.....و تو تنهایی خودم برگزار شد و فرداش برای دوستان همکار کیک بردم....که قسمت راحله و نرگس و سمیه و شیدا و مهتاب و خانم وکیلی شد.... سیما صب 23 بهمن پیام داد که واسه کارای انحصار وراثت دارن میرن...
نوروز 1396
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:03
امسال عید متفاوت تر از سالای قبل بود.... عشق جدید....امیرم...... بالاخره باهاش راه اومدم و اوکی إ اولیه رو دادم.... اولین کادوی روز زن......